تبليغاتX
به من چه که زنها احمقن ؟

به من چه که زنها احمقن ؟

لاطائلات من

سعی می کنم مادر بهتری باشم.همانطور که مادرم سعی می کرد.وهمانطور که مادرش سعی می کرد...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:29  توسط ریحانه مختاریان(م. بیگانه)  | 

بله اسم واقعی من ریحانه مختاریان دلویی است.قابل توحه ان خانمی که گویا  تشابه اسمی داشتن. نمی دونستم اینقدر همنام دارم.جالبه!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 12:24  توسط ریحانه مختاریان(م. بیگانه)  | 

 

 

یک زنگ اشتباه در اگر شبی پاسخ داده شد دیگر هرگز جبران نمی شود.

فرانتس کافکا

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 16:39  توسط ریحانه مختاریان(م. بیگانه)  | 

کسی که زخم می زند خود زخم بزرگتری در دل دارد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 16:29  توسط ریحانه مختاریان(م. بیگانه)  | 

و دوباره پس از مدتها برگشتم. با کوله باری از تجربه های ناخواسته.و باور کن که دلم تنگ شده بود برای تمام ان چیزها برای ان روپوش سفید و ان راهروهای پر از انتظار...
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 14:56  توسط ریحانه مختاریان(م. بیگانه)  | 

و بالاخره دوران طاقت فرسای خانه نشینی به سر امد.ودوباره درس بیمارستان کشیک نمره و...اما حالا همه چیز رنگ وبوی دیگری دارد حالا می دانم که دوست داشتن همه چیز است همه چیز...
+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 17:12  توسط ریحانه مختاریان(م. بیگانه)  | 

دلم برای همهء چیزهای گذشته تنگ شده است.و این عیب است می دانم.ادم باید در حال زندگی کند  ولی اصلا دلم برای ان ریحانهء قبلی تنگ نشده.حالا همه چیز فرق کرده خوب یا بد ولی این تغییر لازم بود .تاسف نمی خورم اما می توانست خیلی بهتر از این باشد.اگر کمی فقط کمی از تجربهء پدران ومادران ...امان از کله شقی..امیدوارم تو بهتر از من زندگی کنی سوفیای من! 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 14:35  توسط ریحانه مختاریان(م. بیگانه)  | 

گاهی وقتها احساس می کنم مثل اناری هستم که دایم دارد چلانده می شود ویکریز و پیاپی فشرده می شود.اخ پدر مادر حالا همهءچیزهایی را که دو سال قبل نمی فهمیدم خوب می فهمم خوب...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1387ساعت 15:48  توسط ریحانه مختاریان(م. بیگانه)  | 

ادم هیچوقت قدر چیزهایی را که دارد نمی داند.اخ اخ از انهمه ساده لوحی وحماقت.ای کاش ساعتها به عقب برمی گشتندومن نیمهء گمشده ام را عاشقانه تر بر میگزیدم.دوستش داری؟واین سوال نخستین هرروز مثل یک پتک توی سرم فرود می اید.وعمق این اشتباه بزرگ مرا در خود فرو می برد.و اکنون در می یابم.افسوس بی اندازه دیر است...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 19:39  توسط ریحانه مختاریان(م. بیگانه)  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 15:50  توسط ریحانه مختاریان(م. بیگانه)