تبليغاتX
به من چه که زنها احمقن ؟

به من چه که زنها احمقن ؟

لاطائلات من

کافکا:

داستان کوتاه داوری اثر کافکا با ترجمهء گلشیری

واین من بیرونی همیشه در تضاد با من درون. این داستان را اگر بخوانی دلیل همهءتردیدهای من را می دانی. نیمی در روسیه ونیمی درپراگ.قرابت غریبی ست.

 

او را خواهم یافت و او مرا خواهد یافت.

او را که در رویارویی با عشق نخواهد لرزید.

اویی که با من گره خواهد خورد در زندگی ومرگ.

 

ترا بانو نامیده ام

بسیارند از تو بلندتر بلندتر

بسیارند از تو زلال تر زلال تر

بسیارند از تو زیباتر زیباتر

        

اما بانو تویی.

 

 

 

_نان را از من بگیر.اگر می خواهی

هوا را از من بگیر اما

خنده ات را نه

هوا را از من بگیر

خنده ات را نه.....

اشعار از:پابلو نرودا  

 

تمام عاشقانه های دنیا را هم اگر برایم بخوانی باز کم است  چون در برابر عشق من باز کم می اوری جانم....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 18:15  توسط ریحانه مختاریان(م. بیگانه)  | 

پله:

پایین امدن ازپله چقدرسخت است.یک چیزگسی توی دهنت اخ !انگاریکی چاقوفروکرده باشدتوی گلوی ادم.اینجاپایین امدن ازپله چقدرسخت است وقتی انهمه بالارفته باشی.

اتفافات شگفت انگیزچقدرکمند.وقتی می خواستی اولین کلمه رابگویی اولین قدمهارابرداری واولین باردستشتویی بروی یکی انجابودکه بهت بگویدچکارکن.اماوقتی خواستی اولین بارفکرکنی انتخاب کنی هیچ کس انجانبود.هیچ کس.توی تنهایی ترک برداشتی.وبرای مامان خاطرهءاولین جیغ اولین پاپامامان گفتنهاواولین پیپی کردنهاهمیشه هیجان انگیزترین خاطرات بوده است.مامانمن توی این خاطرات هیچ سهمی ندارم.چون هیچ کجایش یادم نیست .

صداصدا...صدای قارقارکلاغهااذیتم می کند صدای بوق ماشینهاهای هوی ادمهامیدونی تازگیهاهرصدایی که بلندترازصدای نوازش یک دست باشداذیتم می کند.

 

خاطرهءاولین نگاهها کشفها حرفهااولین خواستنها خاطرءاولین سیگارکشیدنها بلوارخیام ابشارنیاگارا بااگاتاکریستی رفته بودیم پووارو رابکنیم!یادش به خیر!

ساعت چنده ؟2تازن دارندپشت تلفن خودشونو ریزریز می کنند.می شناسیشان؟

یکی توی گوش ادم ونگ می زند متلکهای پسرهاهم دیگرتکراری شده :حیف اون چشای قشنگت نیست پشت ویترین گذاشتیشون؟!اوه کی می خوادبغل توبخوابه؟ کتابفروشی دیوونه بازیهای همیشگی همهءپاتوقهای قدیمی نخ نما شده راستی رنگ بلیتهای اتوبوس را عوض کردند.

 

اخلاق:

اخلاق یعنی یکسویی روایت درونی باعمل بیرونی.یعنی انطباق احساست فکرت با زبانت. وهرچیزغیراین ضداخلاق است.مرگ اخلاق درمعنای متداول امروزی مصادف است باتولداخلاق راستین. پس مرگ براخلاق. 

اخلاق مرسوم فلسفهءادمهای ضعیف است وچیزیست مثل یک مانع بزرگ سرراه ادمهای قوی.(دورویی تملق نان به

نرخ روزخوری....)       درودبرهرچه ضداخلاقی است وضداین بیماری همه گیر.

 

 

چطورمی شه که ادم یهواینقدراحمق می شه که دروغهای به این بزرگی روباور می کنه هیچکی نمی دونه اماچقدرخوب بود اگه همهءدروغای دنیا راست بود.دلم هوس یه گرمایی رو کرده که تمومی نداشته باشه .یه گرمایی که همچین ملس باشه مث رختخواب سرصبح.

دل بدچیزیه هی ادمو هوایی می کنه ادم مث بچهءادم کلشو انداخته پایین داره زندگیشو می کنه هراتفاقی هم که که بیفته به هیچ کجاش بر نمی خوره.اونوقت این دل بدمصب هی سیخونکت می کنه .پیتزا به نافش می بندی افاقه نمی کنه لودگی می کنی نیشخند می زنه بهت وخلاصه هیچی انگاری ارضاش نمی کنه حتی یه چیزداغ!بدمصب!

سلام دیوونه ! هرکی که مث من دیوونه اس به سلامم علیک بده .دلم خوش باشه.

به سلامتی این قصهءنرگس خانم هم به سرامد.وهمهءنسرینها به بهروزها رسیدندوهمهءشوکتها به سزای اعمال پلیدشان.احسان جان ها ونرگس جانها هم که دیگرادم خوبهای دورانندوسرنوشتشان همیشه توپ توپ. خوب ماکه بخیل نیستیم.ولی اخراین انصاف است پس سرنوشت بی بی زبیدهءما چی می شود این وسط که بابت عاقبت به خیر شدن نرگس ونسرین هرروزیک دورزیارت عاشورا خوند وتهش هم یوف گیرش نیامد. باباانصافتونو شکر!         

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 9:10  توسط ریحانه مختاریان(م. بیگانه)  | 

نیچه ومن:

"درنهایت ادمی فقط خودراتجربه می کند.چنین گفت زردشت."

"فرمانروایی؟پرس کردن گونهءخودروی دیگران؟دهشتناک است.ایاخوشبختی من منظرهءکسانی نیست که متفاوتند؟"

 

ازبلندپروازیهای من خسته شدمی دانم.دیوارتفاوتها !نیچه می گوید:اگرزنی فضایل مردانه داشته باشدبه ادمی حس گریزدست می دهدواگرهیچ فضیلت مردانه ای نداشته باشدخودمی گریزد.ومن ان زنی بودم که تودیوانه وارازاوگریختی.گریختی...

ازبالاپریدن هم دیگرخسته شده ام می دانی؟می خواهم مثل توباشم وهمانقدراسان لذت ببرم"ادمی بایدبهای سنگینی برای جاودانگی بپردازد:بارهاوبارهابایددرعین زنده بودن بمیرد."

خوب بودن کارسختی است بدبودن ازانهم سخت ترریحانه انفعال راگردن نهاد.اغازفاجعه!

"ای ستارهءبزرگ شادی ات ازچه می بوداگرکسانی رانداشتی که به خاطرشان بدرخشی؟"

دوستی می گفت:لنگه کفش هم دربیابان غنیمتی است.امانمی دانست اینجادیوانه ای هست که بیابان رابهشت می انگاردوسماجت وارلنگه کفش جادویی جست وجومی کند.

 

حتی لطیفهءبدبهترازنبودن لطیفه است من ازحالابه بعدبه خنک ترین لطیفه هاهم می خندم.حتی به خودتو!

وبازنیچه:هیچ چیززیبانیست مگرانسان وهیچ چیززشت نیست مگرانسان درحال انحطاط.

"حق داشتن بلاهت.بلاهت محض فرح بخش است.به مثابهءتعطیلاتی برای روح. هوش واحساس."

من وتو حق داریم که هرازگاهی هم احمق باشیم              من وتوحق داریم...

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 16:41  توسط ریحانه مختاریان(م. بیگانه)  | 

 

خدابه هرپرنده ای دانه ای می دهدولی انراتوی لانه اش نمی اندازد.من بلدنبودم چطوردانه ام راپیداکنم ولی اخرمن به هردانه ای هم راضی نبودم (مرادیگرگونه خدایی می بایست شایستهءافرینه ای که نوالهءناگزیرراگردن کج نمی کند.وخدایی دیگرگونه افریدم.)خوش به حال پرنده هایی که دانه شان همین دوروبرهاست دانهءماکه انگارتوی قعرجهنم است.

راست گفتی رفیق زندگی مشکل نیست مشکلات زندگیست.

مترسکهاودلقکها

دلقکهامردم رامی خندانندومترسکهاکلاغهارامی ترسانند.دلقک کوچهءمادلقک بدبختی بودکه دیگرهیچ کس به خوشمزگی هایش نمی خندیدودریغ ازحتی یک پق بی خاصیت!کلاغهاهم الکی بودن مترسکهاراکم کمک فهمیده بودند.مترسکهاشل ووارفته بودندوحتی ترحم برانگیزورقت اورشده بودند.یک روزدلقکهاومترسکهاجایشان راعوض کردند. حالاهمه به جای خندیدن می ترسندوبه جای ترسیدن می خندند!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 0:46  توسط ریحانه مختاریان(م. بیگانه)  |