دیگر از قوی بودن خسته شده ام. دیگر از خسته نشدن خسته شده ام.وزیر بار اینهمه رویاها وکابوسها دارم له می شوم. می فهمی؟
چرا که نه .هر کسی یک ایرادی می گیرد.خوب به جهنم. بگذار بگیرد.اینقدر ایراد بگیرد که جانش بالا بیاید.من دیگر کم اورده ام.ودیگر بس است هرچه قدرکه به خاطر هرکسی غیرازخودم راه رفتم جنگیدم...زجر کشیدم...
چرا همه فراموش می کنندکه طرف مقابلشان ادم است بابا المپ نیست.وظرفهای نشکن توی دنیا چه توهین وقیحی است به شعورادم...
می خواهم خودم باشم.وچقدردلم می خواهدفرارکنم.فرار...فرار...فرارازجایی که هیچوقت نمی توانی خودت باشی فرارازلحظه ای که هیچوقت مال تونیست.فرارازهمهءچیزهایی که نمی خواهی وهست به همهءچیزهایی که می خواهی ونیست...وای خدا چقدر دلم برای خودم تنگ شده است برای یلگی ام برای دلخوشی هایم برای ادمهایم وبرای حرفهایم..
هی..کاش اوازهای توی گوشی می توانست همهءدلتنگیهایم را برچیند .وای کاش به جای انکه خودت رامدام درنقش یک قربانی برای چشمهای من تصویر کنی تکیه گاه خستگیهایم می شدی وذره ای ازبار اینهمه تکرار خلاصم می کردی.خدا رحم کردحافظ این دیوان رانوشت والا تو چه می خواستی توی این گوشی سربدهی.وهی قربون صدقهءچشمهای من بروی...هان؟!
کاش می توانستم باورکنم که تو خود او هستی بی ذره ای کم وکاست.خوداو.اویی که امدنش رابه تعویق می اندازدوازاخرهم هیچوقت نمی اید که نمی اید...
گفتم که اگربه انچه تقدیر بهت می دهد رضایت ندهی وپسش بزنی بهترش را برایت می فرستد.وتو گفتی که ان بهترش هستی.نمی دانم شاید هم باشی .کسی چه می داند.ولی باورش خیلی سخت است...می دانی؟
