از تصور اینکه ممکن است روزی بخواهی زندگی را تجربه کنی.زندگی را با همه بی عدالتیهایش با همه تلخیها و شیرینی هایش می ترسم.سوفیای عزیز کاش بتوانم به تو دریچه های تازه ای بدهم. ببین عزیزکم تا می توانی ببین.اما کاش تو این بغض سنگینی را که من هر روز توی گلویم احساس می کنم هیچوقت احساس نکنی.وهیچوقت نفهمی که ثانیه ها چطور می توانند ذره ذره ادم را بجوند.
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 14:10  توسط ریحانه مختاریان(م. بیگانه)
|